تبلیغات
بروز ترین وبلاگ ایرانی - مطالب دی 1391

بروز ترین وبلاگ ایرانی

بروز ترین وبلاگ ایرانی

بچه ها داره میرم کربلا حلالم کنید


نوشته شده در چهارشنبه 20 دی 1391 ساعت 03:20 ب.ظ توسط masoud نظرات |

دوتارفیق عاشق یک دختر میشن دختره میگه من2جام مشروب برای شما میارم تو یکیش زهر ریختم.هرکس زنده بمونه اون با من ازدواج میکنه.رفیق اولی میخوره میگه به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه،رفیق دومی میخوره میگه به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه.بعد دختره یه پیک میخوره میگه زهر تو این بود میخورم به سلامتی این که رفاقت این دو رفیق به هم نخوره...
 سلامتی اینجور رفاقتا که دیگه خیلی کمه....مردونه میگم.. هرکی از این رفیقا داره جونشو پاش بزاره.....

دوتارفیق عاشق یک دختر میشن دختره میگه من2جام مشروب برای شما میارم تو یکیش زهر ریختم.هرکس زنده بمونه اون با من ازدواج میکنه.رفیق اولی میخوره میگه به سلامتی این ک...ه من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه،رفیق دومی میخوره میگه به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه.بعد دختره یه پیک میخوره میگه زهر تو این بود میخورم به سلامتی این که رفاقت این دو رفیق به هم نخوره...
سلامتی اینجور رفاقتا که دیگه خیلی کمه....مردونه میگم.. هرکی از این رفیقا داره جونشو پاش بزاره.....

نوشته شده در دوشنبه 11 دی 1391 ساعت 03:51 ب.ظ توسط masoud نظرات |

گرگ هم که باشی
عاشق بره ای خواهی شد
که تو را به علف خوردن وا می دارد
و رسالت عشق این است
شدنِ آنچه نیستی !

نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1391 ساعت 04:08 ب.ظ توسط masoud نظرات |

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از برم میروی بگو که دوست دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم . ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم . وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم : به خدا دوست دارم اما….


نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1391 ساعت 10:03 ب.ظ توسط masoud نظرات |

فرمانروایی که می‌کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه می‌کنی؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا ، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم ، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهی ، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می‌کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می‌کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند …


نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1391 ساعت 10:01 ب.ظ توسط masoud نظرات |

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از سرکار به خانه باز می‌گشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان در برف ایستاده. اسمیت از ماشین پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من آمده‌ام کمکتان کنم. زن گفت صدها ماشین از روبروی من رد شدند، اما کسی نایستاد، این واقعاً لطف شماست.

وقتی اسمیت لاستیک را عوض کرد و درب صندوق عقب را بست که آماده رفتن شود، زن پرسید: من چقدر باید بپردازم؟
اسمیت پاسخ داد: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در چنین شرایطی بوده‌ام؛ روزی شخصی پس از اینکه به من کمک کرد، گفت اگر واقعاً می‌خواهی بدهی‌ات را بپردازی، باید نگذاری زنجیر
عشق به تو ختم شود.

چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی را دید و داخل شد تا چیزی میل کند و بعد به راهش ادامه دهد؛ اما نتوانست بی‌توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمت باردار بگذرد، او داستان زندگی پیشخدمت را نمی دانست و احتمالاً هرگز نخواهد فهمید، وقتی پیشخدمت برگشت تا بقیه صد دلار  را بیاورد، زن بیرون رفته بود، درحالیکه روی دستمال سفره یادداشتی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته را خواند اشک در چشمانش حلقه زد؛ در یادداشت نوشته بود: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این موقعیت بوده‌ام؛ یک نفر به من کمک کرد و گفت اگر می‌خواهی بدهی‌ات را به من بپردازی، نباید بگذاری زنجیر عشق به تو ختم شود.”

همان شب وقتی زن پیشخدمت به خانه برگشت، درحالیکه به ماجرای پیش آمده فکر می‌کرد به شوهرش گفت: ”دوستت دارم اسمیت! همه چیز داره درست میشه..”


نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1391 ساعت 09:54 ب.ظ توسط masoud نظرات |

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می‌کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرف‌یاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آن‌ها سپری کن.”


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1391 ساعت 09:51 ب.ظ توسط masoud نظرات |

در خاطری که ” تویـــی ” دیگران فراموشند ،

بگذار در گوشت بگویم

” میـــخواهــمــــــــت ” …

این خلاصه ی ،

تمام حرفای عاشقــــانه دنـــیاست …!!!


نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1391 ساعت 09:46 ب.ظ توسط masoud نظرات |

شبیه مه شده بودی
نه می شد تو را در آغوش کشید
نه میشد جز تو چیزی را دید
تنها میشد در تو گم شد
که شدم


نحساس.jpg

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1391 ساعت 09:45 ب.ظ توسط masoud نظرات |


نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1391 ساعت 09:45 ب.ظ توسط masoud نظرات |


 Design By : Pichak